سلام دوستان !
امروز با یه پست جالب اومدم!!!
چند روز پیش تو عروسیه یکی از فامیلامون آهنگ نازی نازی جون از شهرام کاشانی رو البته به زبان ترکی خوندم !!!
باید اینو هم بگم که همخوان آقای جمشید احمدپور استاد بزرگ وییولون از تبریز بودن
امیدوارم خوشتون بیاد... مرسی
به انتظار نشسته ام تا روزی دیگر از روزهای انتظار بسر رسد و دوباره شب را در آغوش بگیرم و با آن درد دل کنم
امشب با شب های دیگر بسیار فرق ها دارد، امشب انتظار مفهوم ها دارد امشب در درونم بلواییست. حتی نمی توانم تصور کنم؛
آه مگر می شود فردا خاکستری نباشد؟
نه. حتی در دورترین نقطه از خوشبینانه ترین قسمت فکرهایم نمی توانم به آن فردایی فکر کنم که پایانی جز آن داشته باشد.فردایی جز تنهایی ، غم ، فراق ، جدایی…
فرداهایی در انتظار من نشسته اند که دیگر حتی در آغوش گرفتن شب هم نمی تواند مرحمی بر زخم های کهنه ام باشد. دلم به حال شب می سوزد و آن مونسان شبانه ام. مگر چه گناهی کرده اند که می بایست مونس و همدم شب های من باشند. بیچاره آن شمع که به پای غم های من می سوزد و آخ هم نمی گوید و با دیدن چهره ام اشک های کوچکش بر گونه های پر مهرش جاری می شود یا که آن برگ های گردو که ناله های شبانه ام نگذاشته که حتی در این زمستان سرد و بی روح نیز شیرینی لحظه ای خواب بدون شنیدن هق هق های مرا تجربه کنند
تا کی بالش بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود. و خم به ابروی نیاورد.
اینها را ملالی نیست ،از امشب دلم برای دلم می سوزد که باید روز به روز صبور تر شود زیرا روز به روز بر میزان درد فراق افسوده تر می شود و خاطرات کهنه تر. و من جایی مطمئن تر از آنجا برای تلمبار کردن غصه هایم ندارم. کی لبریز شود و طغیان کند آه خدای من…
نمی دانم آرزو کنم امشب طولانی تر شود یا کوتاهتر.......
اگر از بعد انتظار بنگرم،امید دارم امشب با چشم بر هم زنی به پایان رسد
اما آن هنگام که فکر می کنم و می بینم امشب آخرین شبی است که می توانم به رویای محال خود فکر کنم و اشک بریزم و در حالی که دستم را بر روی سینه قرار داده ام، رو به سوی منزل دوست کنم و با خلوص نیت دورا دور ابراز عشق کنم و بوسه ای را به سوی پیشانی اش روانه کنم . از خدا می خواهم که یا امشب را پایانی قرار مدهد و یا عمر مرا کفافگوی دیدن خورشید...
عشق یا ترس
در عشق مقاومت وجود ندارد هرانچه میخواهیم انجام میدهیم
در عشق توقعی وجود ندارد در ترس توقعات بسیارند واز سر ترس کارهایی انجام
میدیم چون بر این گمانیم که مجبوریم واز دیگران نیز انتظار داریم همین طور رفتار کنند
به همین دلیل ترس اسیب میزند وچیزی را که متوقعیم اگررخ ندهد احساس جریه دار شدن میکنیم
در عشق احترام است . عشق بگونه ای بی رحم است که برای هیچ کس تاسف نمیخورد اما در عین حال
همدردی میکند. ترس پراز ترحم است در قلمرو عشق اگری وجود ندارد ما حق نداریم هیچ کس را تغییر بدهیم وهیچ کس هم حق ندارد ما را تغییر دهد واگر به خواست خود تغییر کردیم فقط به این دلیل است که دیگر نمی خواهیم رنج بکشیم
رهایی از ترس یک راه بیشتر ندارد تبدیل ترس به ایمان زیرا ترس ضد ایمان است
پس مدام این عبارت را به دور از هر گونه ترس با وجودی عاشق در تمام لحظات زندگی بیان کنید:
فقط انرا میخواهم که خدا برایم میخواهد فقط ان حق الهی را می طلبم که خداوند به طرزی عالی برایم
اراده کرده است
ایمانم بر صخره ای استوار بناشده ومراد دلم هم اکنون به حق فیض وبه طرزی معجزه اسا تحقق خواهد یافت