جکسون براون
اين مطالب را اولين بار به عنوان هديه ای برای پسرم(ادام)نوشتم.وقتی که او مشغول جمع کردن وسايلش برای زندگی جديد به عنوان دانشجويی تازه نفس بود به اتاق نشيمن رفتم و اين گوشه خانه را برای نوشتن تجربيات خودم که فکر می کردم برای او مفيد و سودمند است انتخاب کردم.در جايی خوانده بودم که والدين نبايد مسير زندگی را برای فرزندانشان صاف و هموار کنند ولی وظيفه انان است که نقشه ای از اين مسير را برای انها ترسيم کنند.و اين همان چيزی است که اميدوارم از اين بازتاب های ذهنی و قلبی و من عايد او شود.
اين نصايح بعدها بصورت يک کتاب جيبی منتشر شد.
۱-هر روز از خوبيهای سه نفر تعريف کن
۲-حداقل يک بار در سال به تماشای طلوع خورشيد بنشين
۳-روز تولد ديگران را در خاطر داشته باش
۴-دست ديگران را به گرمی و محبت بفشار
۵-موقع صحبت کردن به چشم مخاطب نگاه کن
۶-بسيار تشکر کن
۷-از عبارت خواهش می کنم زياد استفاده کن
۸-نواختن يک ساز را ياد بگير
۹-در حمام اواز بخوان
۱۰-در اشپزی بهترين باش
۱۱-هر سال فصل بهار گل بکار
۱۲-در سلام کردن از ديگران سبقت بگير
۱۳-با هدف زندگی کن
۱۴-ماشينهای ارزان قيمت سوار شو ولی بهترين خانه را بخر
۱۵-بهترين کتابها را بخر حتی اگر هيچ وقت انها را نخوانی
۱۶-نسبت به خودت و ديگران بخشنده باش
۱۷-هميشه چند جوک سالم و مودبانه در ياد داشته باش
۱۸-کفشهای تميز بپوش
۱۹-بين دندانهايت را با نخ دندان تميز کن
۲۰-وقتی احساس کردی شايسته دريافت دستمزد بيشتری هستی ان را طلب کن
۲۱-در مواقع دعوا اگر چاره ای نداشتی ضربه اول را تو بزن و محکم هم بزن
۲۲-هر چيزی را که امانت می گيری به صاحبش پس بده
۲۳-در هر موضوعی که می توانی تدريس کن
۲۴-در هر زمينه ای که می توانی بياموز
۲۵-همان طوری که دوست داری با تو رفتار شود با ديگران هم رفتار کن
۲۶-اثار موسيقی بزرگان را بشناس
۲۷-هر سال در روز تولدت يک درخت بکار
۲۸-سالی دو بار خون اهدا کن
۲۹-دوستان جديد پيدا کن و از دوستان قديمی هم غافل مشو
۳۰-راز دار باش
۳۱-لحظات را با دوربين عکاسی شکار کن
۳۲-هيچ وقت هديه دوستان را رد مکن
۳۳-شاديها و لذات زندگی را به تعويق نينداز
۳۴-نامه ها و يادداشتهای تشکر اميز را بدون معطلی بنويس
۳۵-هيچ وقت جلوی کسی سر فرود نياور و گردن کج نکن
۳۶-به استادانت احترام بگذار
۳۷-به افسران پليس و مامورين اتش نشانی و ارتشی ها احترام بگذار
۳۸-هيچ وقت زمانت را برای يادگيری حيله های تجارت هدر نده و جای ان تجارت کردن را بياموز
۳۹-بر خلق و خويت تسلط داشته باش
۴۰-از کشاورزانی که محصولاتشان را پشت وانتهايشان می فروشند خريد کن
۴۱-هميشه در خمير دندان را ببند
۴۲-بدون اينکه به تو گفته شود اشغالها را بيرون ببر
۴۳-بيش از اندازه در معرض نور خورشيد قرار نگير
۴۴-در انتخابات شرکت کن
۴۵-عزيزانت را با هدايای کوچک و دور از انتظار غافلگير کن
۴۶-تقصيرها را به گردن ديگران نينداز و مسئوليت هر گوشه از زندگيت را بپذير
كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت:
چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛
و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي .
كاش ميدانستي آنچه در جستجوي آني، همينجاست .
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت
جستجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي
نخواهد ديد ، جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود . هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ،
هزار سالِ بالا و پست.
مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود.
به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود .
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد.
مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت .
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم .
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در
كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا
در كولهات جا براي خدا هست.
و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد
و چشمهايش از حيرت درخشيد
و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي !
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن
جادههاست!!!...
خود شناســـــــــی ، خدا شناســـــــــــــی اســـــــــت./.