تبليغاتX
ღ♥*•.ღ عشق ღ.•*♥ღ

هنوز نگاهت را از من گرفته اي و حتي نيم نگاهي به من نمي اندازي.
تنهائي مثلِ خُوره به جانم افتاده است و خاطراتِ عاشقانه ايكه روحم را ذره، ذره مي ميراند.
تنها گناهِ تو اين است كه دل به دريا سپردي و با موج هايش روحت را شستشو،
و جرمِ من نچيدنِ سيبي كه هنوز بويِ بي گناهيِ هابيل در دستانم مست مي‌كند شيطان را.
جرم تو بي گناهي است و گناهِ من گناهي است كه در هيچ زميني نمي تواند ريشه زند
و يا در چشمانِ تو زائيده شود.
تو چترِ نگاهت را از زمين دلم دريغ كرده اي و در قحطيِ واژه ها سخت ترين مجازات را برايم روا داشته اي.
تا مي خواهم واژه ها را سر بزيرِ نگاهت كنم، شب مي شود و در تاريكي ، هم آغوشِ يك سطرِ ماندهِ به ناگفته هايم، به خواب مي روم.
خوابي كه بدونِ هيچ دغدغه اي درد هايم را در تو خلاصه مي كند و تو هم به نظاره مي نشيني تنِ تكيده ام را كه در حسرتِ صدايت هلهله مي زند مرگ را.
تو رفتي و من مانده ام با واژه هائي كه مهربان تر از ديروزند وغزل هائي كه روز به روز در تو مي شكنم، تا زاده شود پري زاده اي
كه سهمِ تنهائي ام را ازچشمة چشمانش بنوشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

 

شب سردی است، ومن افسرده

راه دوری است،وپایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم،تنها،از جاده عبور:

دور ماندند زمن ادم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برارم از دل :

وای، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به در یا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان اویزم ؟

 

مثل این است که شب نمناک است

یگران را هم غم هست به دل،

غم من لیک غمی غمناک است.

  (سهراب سپهری مرگ رنگ هشت کتاب  ) 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط ناهید  |