تبليغاتX
ღ♥*•.ღ عشق ღ.•*♥ღ

پیوند پاک ، پیوندی ابدی است . اُرد بزرگ


حيله و خيانت اغلب از اشخاص ناتوان سر مي زند. لارش فوكو


تعليم به نادان همان قدر بي ثمر است كه بخواهيم با صابون ذغال را سفيد كنيم. كيتز


مسأله اصلی در دعا این نیست که برای خواسته‌هایمان از خدا جواب بگیریم بلکه هدف دعا این است که به‌شکل کامل با خدا یکی شویم‌. اسوالد چمبرز


چه شکاف عظیمی بین شناختن خدا و محبت نسبت به او وجود دارد. پاسکال‌


از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار . گاندي


هيچ گلي عطر ،رنگ وزيبايي مادر را ندارد.  همينگوي


بر بالاي در علم نوشته شده است که بايد ايمان داشته باشي. ماکس پلانک


قانون حذف گزینه ها می گوید : انجام یک کار مستلزم صرف نظر از انجام کارهای دیگری است . برایان تریسی


برای فعالیت های خود اولویت و ممنوعیت تعیین کنید . چه فعالیت هایی را باید رها کنید تا بتوانید برای کارهایی که حقیقتا مهم هستند جای بیشتری باز کنید ؟ . برایان تریسی
      

قانون حد توانایی می گوید : همیشه برای انجام ضروری ترین کارها وقت کافی و جود دارد  . برایان تریسی


انسان براي بر خورداري از شادي بايد خودش را باور کند. توماس پاين

با ترشرویی به میان مردم رفتن ، تنها از بیماران ساخته است . ارد بزرگ


نامداری بی نیک نامی ، به پشیزی نمی ارزد . ارد بزرگ


آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد . ارد بزرگ


در نظر مردم سخن سنج ، قدر سخن بیش از گنج است . بزرگمهر

جایگاه ارزیابی و نقد شما بر کارکرد دیگران ، می تواند آغازگاه نخستین گام شما برای سازندگی باشد . ارد بزرگ


ای مهر مادری که مقدس ترین محبت ها هستی ، از وصف عظمت آسمانی تو زبان زمینی ما عاجز است . وباهاروف


سعادت را باید در بین راه پیدا کرد نه انتهای جاده ، چون در آنجا سفر به پایان رسیده و دیگر دیر شده است . وقت برای سعادتمند بودن امروز است نه فردا . جیمز بادید


دنیا آن قدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید . چارلی چاپلین


شکنجه ها عشق به شما روا می دارد تا به رازی که در دلهایتان نهفته است پی برید و بدین وسیله جزئی از قبل حیات باشید . جبران خلیل جبران


برخلاف ‹‹انديشه هاي مدرن›› درباره ي زن و مرد، آموزش واقعي در مورد رابطه ي جنس ها را بايد در فرهنگ هاي شرقي يافت . فردریش نیچه


از ستایش و عیب جویی مردمان ، هیچکدام را نباید محک حقیقت شمرد ولی از هردوی آنها می توان به عنوان محک برای شخص خود استفاده کرد . واتلی


آنان که زندگانی را بستری از گلهای سرخ می دانند ، همیشه از خارهای آن شکایت دارند . ویلیام آلن وایت

 به کوهستان می نگرم ، درونم سرشار از نیرو می شود کوهها سر فرود می آورند ، و می گویند : باز ما را درخواهی نورد . اُرد بزرگ


كسانيكه حقيقت را درك كرده اند با افرادي كه حقيقت را دوست دارند برابر نيستند . شاتوبريان


رایزنی با خردمندان ، پیروزی در پی دارد . اُرد بزرگ


وقت ماده خام زندگی است . شما چطور آن را عمل می آورید؟ . برایان تریسی
      

مردها به سه دسته تقسيم مي‌شوند: خوش قيافه‌ها ، باهوش‌ها و اكثريت. اف. جي. بنسون


به من بگو قبل از آمدن به اين دنيا كجا بودي ، تا بگويم بعد از مرگ كجا ميروي  . شوپنهاور


ابرانسان است كه مي آفريند . فردریش نیچه  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ،عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

هنوز نگاهت را از من گرفته اي و حتي نيم نگاهي به من نمي اندازي.
تنهائي مثلِ خُوره به جانم افتاده است و خاطراتِ عاشقانه ايكه روحم را ذره، ذره مي ميراند.
تنها گناهِ تو اين است كه دل به دريا سپردي و با موج هايش روحت را شستشو،
و جرمِ من نچيدنِ سيبي كه هنوز بويِ بي گناهيِ هابيل در دستانم مست مي‌كند شيطان را.
جرم تو بي گناهي است و گناهِ من گناهي است كه در هيچ زميني نمي تواند ريشه زند
و يا در چشمانِ تو زائيده شود.
تو چترِ نگاهت را از زمين دلم دريغ كرده اي و در قحطيِ واژه ها سخت ترين مجازات را برايم روا داشته اي.
تا مي خواهم واژه ها را سر بزيرِ نگاهت كنم، شب مي شود و در تاريكي ، هم آغوشِ يك سطرِ ماندهِ به ناگفته هايم، به خواب مي روم.
خوابي كه بدونِ هيچ دغدغه اي درد هايم را در تو خلاصه مي كند و تو هم به نظاره مي نشيني تنِ تكيده ام را كه در حسرتِ صدايت هلهله مي زند مرگ را.
تو رفتي و من مانده ام با واژه هائي كه مهربان تر از ديروزند وغزل هائي كه روز به روز در تو مي شكنم، تا زاده شود پري زاده اي
كه سهمِ تنهائي ام را ازچشمة چشمانش بنوشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

كوله ‌پشتي ‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:
چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جستجوي‌ آني، همين‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌
جستجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جستجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي
 نخواهد ديد ، جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ،
هزار سالِ‌ بالا و پست.
مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در
كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا
در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد
و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌
جاده‌هاست!!!...

خود شناســـــــــی ، خدا شناســـــــــــــی اســـــــــت./.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي اخراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

میدونی سخت ترین لحظه زندگی آدم چیه ؟ وقتی بفهمی واسه کسی که تمام زندگیت بوده فقط یه تجربه ای

خیلی سخته عشقتو با یکی دیگه ببینی، اون لحظه آرزو میکنی کاش نمیومدی بیرون، کاش نمیدیدیش، ولی چه فایده بازم تو عاشقشی و از عشقت هیچی کم نشده، دوباره میری پیش عشقت، اون خیلی ساده بهت ابراز عشق می کنه اینگار که اون همیشه عاشقته ولی تو دلت میگی، تو همون بودی که با یکی دیگه رفتی، برات سوال پیش میاد ولی نمیتونی کاری بکنی حتی بخاطر اینکه اون ناراحت نشه بهشم نمیگی که اونو با قریبه دیدی میریزی تو خودت، هزار بار میشکنی ،ولی فایده ای نداره به خودت دلداری میدی که اون یه اشتباه بوده و فکر میکنی که اتفاق نیوفتاده ولی یه روز دیگه دوباره میبینیش بازم با همون قریبه، بازم میشکنی می خوای بری جلو ولی نمیتونی، آرزوی نبودن میکنی ولی فایده ای نداره، باید باور کنی که عشقت با یکی دیگه هست.

هنوزم تو عاشقشی ولی میترسی اون با قریبه بره، نمیتونی بهش چیزی بگی چون دوست نداری ناراحتش کنی دوست نداری ببینی داره گریه میکنه بازم میریزی تو خودت بازم عشقتو میبینی و باز هم خودتو گول میزنی که اتفاقی نیوفتاده ولی دلت شکسته و هیشکی خبر نداره جز خدا....

آروم و قرار نداری همش این تو فکرت که نکنه الان عشقت با اونه، اشک از چشمات جاری میشه، ولی فایده ای نداره کاری از دستت بر نمیاد بهش زنگ میزنی میبینی که پشت خطیش هستی و اون به شمارت جواب نمیده تو دلت میوفته داره با اون صحبت میکنه خودتو گول میزنی میگی نه حتما یه کار مهمی داره، داره انجامش میده

توی تمام این لحظه ها بخاطر عشقت از خودت میگذری و نمیبینی که چه به روز خودت آوردی ،میشی کسی که یه لحظه آروم و قرار نداره همش ذهنش مشغوله که الان داره چیکار میکنه ولی اون یادش از تو نمیاد

 یه روزی بر میگرده پیشت که اون دلشو شکسته، میادو همه چیو بهت میگه و تو اون لحظه اشک از چشمات جاری میشه دیگه نمیتونی صحبت کنی هیچ کاری ازت بر نمیادولی بخاطر عشقت دوباره اونو با تمامی وجود میپذیری ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

سلام دوستان !

 

امروز با یه پست  جالب اومدم!!!

چند روز پیش تو عروسیه یکی از فامیلامون آهنگ نازی نازی جون از شهرام کاشانی رو البته به زبان ترکی خوندم !!!

باید اینو هم بگم که همخوان آقای جمشید احمدپور استاد بزرگ وییولون از تبریز بودن

امیدوارم خوشتون بیاد... مرسی

 

دانلود با کیفیت 32

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

به انتظار نشسته ام تا روزی دیگر از روزهای انتظار بسر رسد و دوباره شب را در آغوش بگیرم و با آن درد دل کنم

امشب با شب های دیگر بسیار فرق ها دارد، امشب انتظار مفهوم ها دارد امشب در درونم بلواییست. حتی نمی توانم تصور کنم؛

آه مگر می شود فردا خاکستری نباشد؟

نه. حتی در دورترین نقطه از خوشبینانه ترین قسمت فکرهایم نمی توانم به آن فردایی فکر کنم که پایانی جز آن داشته باشد.فردایی جز تنهایی ، غم ، فراق ، جدایی

فرداهایی در انتظار من نشسته اند که دیگر حتی در آغوش گرفتن شب هم نمی تواند مرحمی بر زخم های کهنه ام باشد. دلم به حال شب می سوزد و آن مونسان شبانه ام. مگر چه گناهی کرده اند که می بایست مونس و همدم شب های من باشند. بیچاره آن شمع که به پای غم های من می سوزد و آخ هم نمی گوید و با دیدن چهره ام اشک های کوچکش بر گونه های پر مهرش جاری می شود یا که آن برگ های گردو که ناله های شبانه ام نگذاشته که حتی در این زمستان سرد و بی روح نیز شیرینی لحظه ای خواب بدون شنیدن هق هق های مرا تجربه کنند

تا کی بالش بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود. و خم به ابروی نیاورد.

اینها را ملالی نیست ،از امشب دلم برای دلم می سوزد که باید روز به روز صبور تر شود زیرا روز به روز بر میزان درد فراق افسوده تر می شود و خاطرات کهنه تر. و من جایی مطمئن تر از آنجا برای تلمبار کردن غصه هایم ندارم. کی لبریز شود و طغیان کند آه خدای من

نمی دانم آرزو کنم امشب طولانی تر شود یا کوتاهتر.......

اگر از بعد انتظار بنگرم،امید دارم امشب با چشم بر هم زنی به پایان رسد

اما آن هنگام که فکر می کنم و می بینم امشب آخرین شبی است که می توانم به رویای محال خود فکر کنم و اشک بریزم و در حالی که دستم را بر روی سینه قرار داده ام، رو به سوی منزل دوست کنم و با خلوص نیت دورا دور ابراز عشق کنم و بوسه ای را به سوی پیشانی اش روانه کنم . از خدا می خواهم که یا امشب را پایانی قرار مدهد و یا عمر مرا کفافگوی دیدن خورشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

 

Does Love need a Reason...??
عشق دليل ميخواد؟

Some people never understand
بعضيها هيچوقت نميفهمند

دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ،ازش پرسيد
Lady :
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟واسه چي عاشقمي؟

Man :
I can t tell the reason.. but I really like you..
دليلشو نميدونم ....اماواقعا ‌دوست دارم

Lady :
You can t even tell me the reason... how can you say you like
me? How can you say you love me?
تو هيچ دليلي نميتوني بگي پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

Man :
I really don t know the reason, but I can prove that I love U.
من جدا دليلشو نميدونم .اما ميتونم بهت ثابت كنم

Lady :
Proof? No! I want you to tell me the reason. My friends boyfriend can tell her why he loves her but not you!
ثابت كني؟من ميخوام دليلتو بگي . دوست پسر يكي از دوستام ميتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو ميگي نميدوني!!!!


Man :

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه !!!ميگم ،چون خوشگلي

because your voice is sweet,
صدات گرم وخواستنيه

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي
 
because you are loving,
دوست داشتني هستي

because you are thoughtful,
باملاحظه هستي
 
because of your smile,
بخاطر لبخندت
 
because of your every movements.
بخاطر همه حركاتت

The lady felt very satisfied with the man s answer.
دختر ازجوابهاي اون خيلي راضي وقانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in comma.
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكي كرد و به كما رفت

The Guy then placed a letter by her side,
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
anymore.
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجودنداره

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore,
I still LOVE YOU...
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
 
"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره،اين هوس است كه كمتروكمتر ميشه وازبين ميره 

Immature love says: 'I love you because I need you.' Mature love says 'I need you because I love you.'
عشق خام وناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم "ولي عشق كامل وپخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"
 
'Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays...'

اين قسمت و سرنوشته كه تعيين ميكنه كي وارد زندگيمون بشه اما دلمونه که تصميم ميگيره كي بمونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد

۲۰ سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری بجز شرط عشق را به جا نیاوردم"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل  |