تبليغاتX
ღ♥*•.ღ عشق ღ.•*♥ღ

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه

درد تمام عاشقا پای کسی نشستنه

اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه

گردای روی آينه فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

مشکل بی ستاره ها يه کم ستاره چيدنه

اين روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه

آرزوی شقايقا يه کم کبوتر شدنه

اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه

جای نگاه عاشقت باز توی خونه خاليه

اين روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه

بعدش اونو گرفتنو به ديگری سپردنه

اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه

اين روزا سهم عاشقا غصه و بی وفائيه

جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه

اين روزا چشمای همه غرق نياز و شبنمه

رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه

اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

 
فلیکس مندلسون،آهنگساز شهیر آلمانی،انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی کوتاه و قوزی بدشکل بر پشت داشت.فلیکس روزی در هامبورگ،با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام "فرمونژه" داشت. فلیکس در کمال ناامیدی عاشق آن دختر شد،ولی فرمونژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد فلیکس به شهر خود بازگردد،آخرین شجاعتش را بکار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.دختر حقیقتا از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت،ولی ابدا به او نگاه نکرد و قلب فلیکس از اندوه به درد آمد.
فلیکس پس از آنکه تلاش فراوان کرد تا صحبت کند،با شرمساری پرسید :
آیا میدانید عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته میشود؟
دختر در حالیکه هنوز به کف اتاق نگاه میکرد،گفت : بله، شما چه عقیده ای دارید؟
فلیکس گفت: من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری،مقدر میکند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامیکه من به دنیا آمدم،عروس آینده ام را به من نشان دادند،ولی خداوند گفت: "همسر تو گوژپشت خواهد بود" ......
درست همانجا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم :
"خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زیباییست به او عطا کن"
فرمونژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال، همراه و همراز فداکار فلیکس مندلسون،نابغه موسیقی آلمان بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

عشق" از "دوستی" پرسید:
تفاوت من و تو در چیست؟
دوستی گفت : من دیگران را به سلامی با هم آشنا می كنم، تو به نگاهی.
من به دروغی دیگران را از هم جدا می كنم، تو با مرگ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال/ پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به يادآورد ايام وصال/ ازجدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال ازعمر رفت و برنگشت/ دل به يادآورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را/ آن نظربازي و آن اسراررا آن دوچشم مست آهووار را/ همچو رازي مبهم وسربسته بود چون من ازتكرار اوهم خسته بود/ آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و هم زبان شد با من او/ خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او/ دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي/ واي ازآن شب زنده داري تاسحر واي ازآن عمري كه بااوشدبه سر/ مست او بودم زدنيا بي خبر دم به دم اين عشق ميشد بيشتر/ آمدو درخلوتم دمساز شد گفتگوها بين ماآغاز شد/ گفتمش در عشق پا بر جاست دل گرگشايي چشم دل زيباست دل/ گرتو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل/ دل زعشق روي تو حيران شده درپي عشق توسرگردان شده/ گفت درعشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان/ شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان/ با تو شادي مي شودغمهاي من باتوزيبا مي شود فرداي من/ گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده/ جز تو ه يادي به دل مدفون شده عالم از زيبايي ات مجنون شده/ برلبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش/ درسرم جزعشق اوسودا نبود بهركس جزاودر اين دل جانبود/ ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود/ خوبي اوشهره آفاق بود در نجابت در نكويي ناب بود/ روزگار اما وفا باما نداشت طاقت خوشبختي مارا نداشت/ پيش پاي عشق ماسنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت/ آخر اين قصه هجران بود وبس حسرت ورنج فراوان بود وبس/ يار مارا از جدايي غم نبود درغمش مجنون عاشق كم نبود/ بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من ازعشق جز ماتم نبود/ بامن ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد وپيمان را شكست/ بي خبرپيمان ياري راگسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست/ آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست/ باكه گويم اوكه هم خون من است خصم جان وتشنه خون من است/ بخت بد بين وصل اوقسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشدآن طلاحاصل به اين قيمت نشد/ عاشقان راخوش دلي تقديرنيست باچنين تقدير بد تدبير نيست/ از غمش بادود و دم همدم شدم باده نوش غصه اومن شدم/ مست ومخمور وخراب ازغم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم/ آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر روانه را/ عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر/ خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر/ آخر اين يكبار از من بشنو پند برمن وبر روزگارم دل مبند/ عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تاروپود/ گرچه آب رفته بازآيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود/ بعد از اين هم آشيانت هركس است باش بااو يادتو مارا بس است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

روز ولنتاین مصادف با۲۶ بهمن ماه (۱۴ فوریه)است که روز عشق و محبت نامیده شده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

گاهی وقتا تو

به گلای قرمز کاغذی عادت میکنی

دل می بندی به هوای غربت و یادت میره

اون همه خاطره ،به بی کسی عادت می کنی

مثل اون پرنده که ،اسیر دست قفسه

گاهی وقتا دلتو به اب و دون خوش می کنی

به گلا وائینه های رنگی توی قفس

دلتو به ادمای مهربون خوش می کنی

اما گاهی که دلت خواب بهار رو می بینه

می بینی که خیلی وقته دوری از پنجره ها

دوری و فاصله ها قلبتو اتیش می زنه

دوباره یادت می یاد تموم اون خاطره ها

....

اما باز یه روز دیگه پشت این پنجر ها

دلتو به قصه های این و اون خوش می کنی

دلتو به میله های سرد وسنگین قفس

به دلای سنگی ونامهربون خوش می کنی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

هوا دلگیر در ها بسته سرها در گریبان دستهاپنهان

نفسها ابر

دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور اچین

زمین دل مرده

سقف اسمان کوتاه

غبارالوده مهرو ماه

زمستان است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

چشمان قلبم را بگشا تا تورا بینم                             

در جلال اسمان                                            

نور رویت درخشان

مهرو قوت از توست

تو هستی قدوس قدوس  قدوس

میلاد حضرت مسیح و کریسمس مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت :غرور  دروغ و عشق.

انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد با عشق می سوزد .

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

 

شب سردی است، ومن افسرده

راه دوری است،وپایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم،تنها،از جاده عبور:

دور ماندند زمن ادم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برارم از دل :

وای، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به در یا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان اویزم ؟

 

مثل این است که شب نمناک است

یگران را هم غم هست به دل،

غم من لیک غمی غمناک است.

  (سهراب سپهری مرگ رنگ هشت کتاب  ) 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

بخش اول

جکسون براون

اين مطالب را اولين بار به عنوان هديه ای برای پسرم(ادام)نوشتم.وقتی که او مشغول جمع کردن وسايلش برای زندگی جديد به عنوان دانشجويی تازه نفس بود به اتاق نشيمن رفتم و اين گوشه خانه را برای نوشتن تجربيات خودم که فکر می کردم برای او مفيد و سودمند است انتخاب کردم.در جايی خوانده بودم که والدين نبايد مسير زندگی را برای فرزندانشان صاف و هموار کنند ولی وظيفه انان است که نقشه ای از اين مسير را برای انها ترسيم کنند.و اين همان چيزی است که اميدوارم از اين بازتاب های ذهنی و قلبی و من عايد او شود.

اين نصايح بعدها بصورت يک کتاب جيبی منتشر شد.

 

۱-هر روز از خوبيهای سه نفر تعريف کن

۲-حداقل يک بار در سال به تماشای طلوع خورشيد بنشين

۳-روز تولد ديگران را در خاطر داشته باش

۴-دست ديگران را به گرمی و محبت بفشار

۵-موقع صحبت کردن به چشم مخاطب نگاه کن

۶-بسيار تشکر کن

۷-از عبارت خواهش می کنم زياد استفاده کن

۸-نواختن يک ساز را ياد بگير

۹-در حمام اواز بخوان

۱۰-در اشپزی بهترين باش

۱۱-هر سال فصل بهار گل بکار

۱۲-در سلام کردن از ديگران سبقت بگير

۱۳-با هدف زندگی کن

۱۴-ماشينهای ارزان قيمت سوار شو ولی بهترين خانه را بخر

۱۵-بهترين کتابها را بخر حتی اگر هيچ وقت انها را نخوانی

۱۶-نسبت به خودت و ديگران بخشنده باش

۱۷-هميشه چند جوک سالم و مودبانه در ياد داشته باش

۱۸-کفشهای تميز بپوش

۱۹-بين دندانهايت را با نخ دندان تميز کن

۲۰-وقتی احساس کردی شايسته دريافت دستمزد بيشتری هستی ان را طلب کن

۲۱-در مواقع دعوا اگر چاره ای نداشتی ضربه اول را تو بزن و محکم هم بزن

۲۲-هر چيزی را که امانت می گيری به صاحبش پس بده

۲۳-در هر موضوعی که می توانی تدريس کن

۲۴-در هر زمينه ای که می توانی بياموز

۲۵-همان طوری که دوست داری با تو رفتار شود با ديگران هم رفتار کن

۲۶-اثار موسيقی بزرگان را بشناس

۲۷-هر سال در روز تولدت يک درخت بکار

۲۸-سالی دو بار خون اهدا کن

۲۹-دوستان جديد پيدا کن و از دوستان قديمی هم غافل مشو

۳۰-راز دار باش

۳۱-لحظات را با دوربين عکاسی شکار کن

۳۲-هيچ وقت هديه دوستان را رد مکن

۳۳-شاديها و لذات زندگی را به تعويق نينداز

۳۴-نامه ها و يادداشتهای تشکر اميز را بدون معطلی بنويس

۳۵-هيچ وقت جلوی کسی سر فرود نياور و گردن کج نکن

۳۶-به استادانت احترام بگذار

۳۷-به افسران پليس و مامورين اتش نشانی و ارتشی ها احترام بگذار

۳۸-هيچ وقت زمانت را برای يادگيری حيله های تجارت هدر نده و جای ان تجارت کردن را بياموز

۳۹-بر خلق و خويت تسلط داشته باش

۴۰-از کشاورزانی که محصولاتشان را پشت وانتهايشان می فروشند خريد کن

۴۱-هميشه در خمير دندان را ببند

۴۲-بدون اينکه به تو گفته شود اشغالها را بيرون ببر

۴۳-بيش از اندازه در معرض نور خورشيد قرار نگير

۴۴-در انتخابات شرکت کن

۴۵-عزيزانت را با هدايای کوچک و دور از انتظار غافلگير کن

۴۶-تقصيرها را به گردن ديگران نينداز و مسئوليت هر گوشه از زندگيت را بپذير

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

 

گالیله: هیچ چیزی را نمی توان به کسی یاد داد، ولی می توان به او کمک کرد تا پاسخ ها را از درون خود بیابد....

ویلیام شکسپیر: گذشت  زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که می هراسند بسیار تند، بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر...

ویلیام شکسپیر:شکوه دنیوی همچون دايره‌ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده می‌شود و سپس در نهايت بزرگی هيچ می‌‌شود....

ماریو لاکو: من  با زمان قرار زندگی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و نه من از او فرار  کنم، سرانجام که به هم خواهیم رسید....

مولوی: بر هر چه همی لرزی می‌دان که همان ارزی  زين روی دل عاشق از عرش فزون باشد....

 ویکتور هوگو:هرگز در ميان موجودات مخلوقي كه براي كبوتر شدن آفريده شده كركس نميشود. اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست جز آدميان....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

باران بهاری (ناهید صفائی ازاد)

مهربانم ترانه ی صدایت که همانند باران بهاریست را درسرزمین دلم می شنوم.

وبه میهمانی نوازش دستان مهربانت می روم تا تبسم ابی رنگت را تداعی کنم

وخنده هایت را که شادی بخش روح وجانم است را دوست می دارم

وصدایت همانند موسیقی باران در عرصه ی خیالم است

صدای تو همانند  باران بهاری نرم ولطف ومهربان است

وبا شنید ن صدای تو تنم دوباره جون می گیره

ای عزیز تر از گل صدای تو  باران بهاری را به خاطرم می یاره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

یک شب بارونی بسه برای ازنوتر شدن

یک گل شمعدونی بسه برای عاشق تر شدن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

بارون (قمیشی)

بارونو دوست دارم هنوز چون تورا یادم می یاره

حس میکنم پیش منی وقتی که بارون می باره

بارونو دوست دارم هنوز بدونه چتروسر پناه

وقتی که حرفای دلم جا می گیرند توی یه اب

شونه به شونه می رفتیم منو تو توجشن بارون

حالاتونیستی وخیسه چشمای منو خیابون

 

شونه به شونه می رفتیم منو تو توجشن بارون

حالاتونیستی وخیسه چشمای منو خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز تو خلوت پیاده رو

حرف یه پائیزی ما مرداد داغ دست تو

بارونو دوست داشتی یه روز عزیز هم پرسه ی من

بیا دو باره پابه پام تو کوچه ها قدم بزن

 

شونه به شونه می رفتیم منو تو توجشن بارون

حالاتونیستی وخیسه چشمای منو خیابون

 

شونه به شونه می رفتیم منو تو توجشن بارون

حالاتونیستی وخیسه چشمای منو خیابون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

زندگی خود را با دستان خود بسازید  با مهربانی به دیگران   بخشیدن عشق خود وباکمک خدا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

تو برام مثل یه رویا می مونی

 

تو بزرگی مثل دریا می مونی

 

توی آسمون تاریک دلم


مثل خورشید واسه فردا می مونی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

اگر برای بدست اوردن پول مجبوری دروغ بگویی وفریبکاری کنی فقیر وتهیدست بمان.

اگر برای انکه مشهور شوی مجبوری به دیگران خیانت کنی گمنام بمان.

اگر برای بدست اوردن پست و مقام مجبوری تملق بگویی و چاپلوسی کنی قانع باش.

بگذار دیگران در پیش چشم تو با دروغ وفریبکاری پولدار شوند با خیانت به دیگران مشهور شوند وباتملق

پستهای بزرگ بدست اورند.

زیرا اگر چنین کنی سرمایه ای که انها از دست داده اند تو بدست اورده ای و ان شرافت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

دیر زمانی است روی شاخه ی این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم اهنگ او صدایی، رنگی

چون من در این دیار، تنها، تنهاست

کوچه درونش همیشه پرزهیاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام ودر این سرای می روداز هوش.

 

راه فروبسته گرچه مرغ به اوا،

قالب خاموش او صدایی گویاست .

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه – روشن رویاست .

 

رسته ز بالا وپست بال وپر او.

زندگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازای دیوار.

پرده ی دیوار وسایه: پرده ی خوابی.

خیره نگاهش به طرح های خیالی .

انچه در ان چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموشی اش چو با من پیوند ،

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

 

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

انچه نباید به دل،خیال فریب است

دارد با شهر های گمشده پیوند :

مرغ معما در این  دیار غریب است.

 

 (سهراب سپهری مرگ رنگ هشت کتاب  ) 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

ماه بالای سر ابادی است

اهل ابادی در خواب .

روی این مهتابی ،خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار ،به لب کوزه اب

 

غوک ها می خوانند .

مرغ حق هم گاهی .

 

کوه نزدیک من است:پشت افراها، سنجد ها .

وبیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست ،گلچه ها پیدا نیست .

سایه هایی از دور ، مثل تنهایی اب ، مثل اواز خدا پیداست .

 

نیمه شب باید یاشد

دب اکبران است :دو وجب بالاتر از بام.

اسمان ابی نیست ، روز ابی بود .

 

یاد من باشد فردا ،بروم باغ حسن گوجه وقیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم ،

طرحی از جاروها ،سایه هاشان در اب .

یاد من باشد،هر چه پروانه که می افتد در اب ،زود از اب در ارم.

یاد من باشد کاری نکنم ،که به قانون زمین بربخورد .

یاد من باشدفردا لب جوی، حوله ام را هم باچوبه بشویم .

یاد من باشد تنها هستم.

 

ماه بالای سر تنهایی است .

(سهراب سپهری حجم سبز هشت کتاب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

 

ریخته سرخ غروب

جابجا بر سرسنگ

کوه خاموش است

می خروشد رود

مانده در دامن دشت

خرمنی رنگ کبود .

 

سایه امیخته با سایه

سنگ با سنگ گرفته پیوند

روز فرسوده به ره میگذارد

جلوه گر امده در چشمانش

نقش اندوه پی یک لبخند

 

جغد بر کنگره ها می خواند

لاشخور ها، سنگین،

از هوا ،تک تک،ایند فرود:

لاشه ای مانده به دشت

کنده منقار زجا چشمانش،

زیر پیشانی او

مانده دو گود کبود

 

تیرگی می اید

دشت میگیرد ارام

قصه ی رنگی روز

می رود روبه تمام

 

شاخه ها پژمرده است

سنگ ها افسرده است

رود می نالد .

جغد می خواند

غم بیامیخته با رنگ غروب

می تراود ز لبم قصه ی سرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب

(سهراب سپهری مرگ رنگ هشت کتاب  )

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

روز نامزدی یکی از روزهای خیلی قشنگ زندگی هر دختر و پسراست. خیلی کارهای قشنگی میشه تو این روز انجام داد.برای اینکه این روز یکی از خاطره انگیز ترین روزهای ماندگار زندگی تون باشه.

تو این مقاله چند تا پیشنهاد بهتون میدم. حتما انجام بدین تا روز نامزدیتون همیشه خاطره ای قشنگ براتون باشه و از همینجا برای همتون آرزوی خوشبختی میکنم.

یه سری به اولین جایی که عاشق هم دیگه شدین بزنید.

ممکنه چند سالی باشه که اونجا رو ندیده باشین و براتون خیلی عاشقانه خواهد بود 

یک آلبوم عکس جدید برای زندگیتون باز کنید.

از امروز زندگی جدیدی را به تصویر خواهید کشید

پیمان هایی که بستید رو تجدید کنید.

ممکنه بعضی از پیمان هاتون رو فراموش کرده باشین یا براتون کهنه شده باشن.  یادآوریشون  میتونه به خودتونم کمک کنه.

 یک هفته برای خودتان باشین.

این یک هفته میتونید برین مسافرت، پارک ، گردش، اما از چیزایی مثل وبلاگ نویسی و رفیق بازی حتما پرهیز کنید.

 یه چیزی با هم درست کنید

 این چیز ممکنه یه قطعه شعر، یه غذای جدید،یه نقاشی شمع یا هر چیز دیگه ای باشه ، کار کردن کنار کسی که دوستش دارین خیلی جذابه . امتحان کنید.

 نامه کوتاه به همسرتان بنویسید

 نامه هایی با عنوان هایی مانند ” برای وقتی که تنهایی” و ” برای وقتی که ناراحتی” و مانند آن . بعد همشو تو یه پاکت بذارین  تو این روز بهش بدین. این نامه ها بخصوص برای خانم ها خیلی ارزشمنده و مطمئن باشین تا آخرین روز زندگی نگهش میداره. 

 یک گردنبند جواهر زیبا هدیه دهید

 این گردنبند  باید خیلی ویژه باشه. ویژه بودن همیشه به معنی گرون بودن نیست. کمی سلیقه داشته باشین کافیه تا یک هدیه زیبا بخرید ( میتونه این گردنبند حتی بدل باشه )   

 یک عکس زیبای خودتون رو قاب کنید وهدیه بدین

 این هدیه فرصتی است تا یکی از زیباترین خاطراتتون رو برای همیشه ماندگار کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

عشق یا ترس

در عشق مقاومت وجود ندارد هرانچه میخواهیم انجام میدهیم

در عشق توقعی وجود ندارد در ترس توقعات بسیارند واز سر ترس کارهایی انجام

میدیم چون بر این گمانیم که مجبوریم واز دیگران نیز انتظار داریم همین طور رفتار کنند

به همین دلیل ترس اسیب میزند وچیزی را که متوقعیم اگررخ ندهد احساس جریه دار شدن میکنیم

در عشق احترام است . عشق بگونه ای بی رحم است که برای هیچ کس تاسف نمیخورد اما در عین حال

همدردی میکند. ترس پراز ترحم است در قلمرو عشق اگری وجود ندارد ما حق نداریم هیچ کس را تغییر بدهیم وهیچ کس هم حق ندارد ما را تغییر دهد واگر به خواست خود تغییر کردیم فقط به این دلیل است که دیگر نمی خواهیم رنج بکشیم

رهایی از ترس یک راه بیشتر ندارد تبدیل ترس به ایمان زیرا ترس ضد ایمان است

پس مدام این عبارت را به دور از هر گونه ترس با وجودی عاشق در تمام لحظات زندگی بیان کنید:

فقط انرا  میخواهم که خدا برایم میخواهد فقط ان حق الهی را می طلبم که خداوند به طرزی عالی برایم

اراده کرده است

ایمانم بر صخره ای استوار بناشده ومراد دلم هم اکنون به حق فیض وبه طرزی معجزه اسا تحقق خواهد یافت

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط ناهید  |