تبليغاتX
ღ♥*•.ღ عشق ღ.•*♥ღ
 

شب سردی است، ومن افسرده

راه دوری است،وپایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم،تنها،از جاده عبور:

دور ماندند زمن ادم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برارم از دل :

وای، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به در یا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان اویزم ؟

 

مثل این است که شب نمناک است

یگران را هم غم هست به دل،

غم من لیک غمی غمناک است.

  (سهراب سپهری مرگ رنگ هشت کتاب  ) 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

دیر زمانی است روی شاخه ی این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم اهنگ او صدایی، رنگی

چون من در این دیار، تنها، تنهاست

کوچه درونش همیشه پرزهیاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام ودر این سرای می روداز هوش.

 

راه فروبسته گرچه مرغ به اوا،

قالب خاموش او صدایی گویاست .

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه – روشن رویاست .

 

رسته ز بالا وپست بال وپر او.

زندگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازای دیوار.

پرده ی دیوار وسایه: پرده ی خوابی.

خیره نگاهش به طرح های خیالی .

انچه در ان چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموشی اش چو با من پیوند ،

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

 

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

انچه نباید به دل،خیال فریب است

دارد با شهر های گمشده پیوند :

مرغ معما در این  دیار غریب است.

 

 (سهراب سپهری مرگ رنگ هشت کتاب  ) 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

ماه بالای سر ابادی است

اهل ابادی در خواب .

روی این مهتابی ،خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار ،به لب کوزه اب

 

غوک ها می خوانند .

مرغ حق هم گاهی .

 

کوه نزدیک من است:پشت افراها، سنجد ها .

وبیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست ،گلچه ها پیدا نیست .

سایه هایی از دور ، مثل تنهایی اب ، مثل اواز خدا پیداست .

 

نیمه شب باید یاشد

دب اکبران است :دو وجب بالاتر از بام.

اسمان ابی نیست ، روز ابی بود .

 

یاد من باشد فردا ،بروم باغ حسن گوجه وقیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم ،

طرحی از جاروها ،سایه هاشان در اب .

یاد من باشد،هر چه پروانه که می افتد در اب ،زود از اب در ارم.

یاد من باشد کاری نکنم ،که به قانون زمین بربخورد .

یاد من باشدفردا لب جوی، حوله ام را هم باچوبه بشویم .

یاد من باشد تنها هستم.

 

ماه بالای سر تنهایی است .

(سهراب سپهری حجم سبز هشت کتاب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

 

ریخته سرخ غروب

جابجا بر سرسنگ

کوه خاموش است

می خروشد رود

مانده در دامن دشت

خرمنی رنگ کبود .

 

سایه امیخته با سایه

سنگ با سنگ گرفته پیوند

روز فرسوده به ره میگذارد

جلوه گر امده در چشمانش

نقش اندوه پی یک لبخند

 

جغد بر کنگره ها می خواند

لاشخور ها، سنگین،

از هوا ،تک تک،ایند فرود:

لاشه ای مانده به دشت

کنده منقار زجا چشمانش،

زیر پیشانی او

مانده دو گود کبود

 

تیرگی می اید

دشت میگیرد ارام

قصه ی رنگی روز

می رود روبه تمام

 

شاخه ها پژمرده است

سنگ ها افسرده است

رود می نالد .

جغد می خواند

غم بیامیخته با رنگ غروب

می تراود ز لبم قصه ی سرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب

(سهراب سپهری مرگ رنگ هشت کتاب  )

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط ناهید  |