تبليغاتX
ღ♥*•.ღ عشق ღ.•*♥ღ
 
فلیکس مندلسون،آهنگساز شهیر آلمانی،انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی کوتاه و قوزی بدشکل بر پشت داشت.فلیکس روزی در هامبورگ،با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام "فرمونژه" داشت. فلیکس در کمال ناامیدی عاشق آن دختر شد،ولی فرمونژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد فلیکس به شهر خود بازگردد،آخرین شجاعتش را بکار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.دختر حقیقتا از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت،ولی ابدا به او نگاه نکرد و قلب فلیکس از اندوه به درد آمد.
فلیکس پس از آنکه تلاش فراوان کرد تا صحبت کند،با شرمساری پرسید :
آیا میدانید عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته میشود؟
دختر در حالیکه هنوز به کف اتاق نگاه میکرد،گفت : بله، شما چه عقیده ای دارید؟
فلیکس گفت: من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری،مقدر میکند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامیکه من به دنیا آمدم،عروس آینده ام را به من نشان دادند،ولی خداوند گفت: "همسر تو گوژپشت خواهد بود" ......
درست همانجا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم :
"خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زیباییست به او عطا کن"
فرمونژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال، همراه و همراز فداکار فلیکس مندلسون،نابغه موسیقی آلمان بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

كوله ‌پشتي ‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:
چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جستجوي‌ آني، همين‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌
جستجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جستجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي
 نخواهد ديد ، جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ،
هزار سالِ‌ بالا و پست.
مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در
كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا
در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد
و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌
جاده‌هاست!!!...

خود شناســـــــــی ، خدا شناســـــــــــــی اســـــــــت./.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد

۲۰ سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری بجز شرط عشق را به جا نیاوردم"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل  |