تبليغاتX
ღ♥*•.ღ عشق ღ.•*♥ღ

هنوز نگاهت را از من گرفته اي و حتي نيم نگاهي به من نمي اندازي.
تنهائي مثلِ خُوره به جانم افتاده است و خاطراتِ عاشقانه ايكه روحم را ذره، ذره مي ميراند.
تنها گناهِ تو اين است كه دل به دريا سپردي و با موج هايش روحت را شستشو،
و جرمِ من نچيدنِ سيبي كه هنوز بويِ بي گناهيِ هابيل در دستانم مست مي‌كند شيطان را.
جرم تو بي گناهي است و گناهِ من گناهي است كه در هيچ زميني نمي تواند ريشه زند
و يا در چشمانِ تو زائيده شود.
تو چترِ نگاهت را از زمين دلم دريغ كرده اي و در قحطيِ واژه ها سخت ترين مجازات را برايم روا داشته اي.
تا مي خواهم واژه ها را سر بزيرِ نگاهت كنم، شب مي شود و در تاريكي ، هم آغوشِ يك سطرِ ماندهِ به ناگفته هايم، به خواب مي روم.
خوابي كه بدونِ هيچ دغدغه اي درد هايم را در تو خلاصه مي كند و تو هم به نظاره مي نشيني تنِ تكيده ام را كه در حسرتِ صدايت هلهله مي زند مرگ را.
تو رفتي و من مانده ام با واژه هائي كه مهربان تر از ديروزند وغزل هائي كه روز به روز در تو مي شكنم، تا زاده شود پري زاده اي
كه سهمِ تنهائي ام را ازچشمة چشمانش بنوشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

میدونی سخت ترین لحظه زندگی آدم چیه ؟ وقتی بفهمی واسه کسی که تمام زندگیت بوده فقط یه تجربه ای

خیلی سخته عشقتو با یکی دیگه ببینی، اون لحظه آرزو میکنی کاش نمیومدی بیرون، کاش نمیدیدیش، ولی چه فایده بازم تو عاشقشی و از عشقت هیچی کم نشده، دوباره میری پیش عشقت، اون خیلی ساده بهت ابراز عشق می کنه اینگار که اون همیشه عاشقته ولی تو دلت میگی، تو همون بودی که با یکی دیگه رفتی، برات سوال پیش میاد ولی نمیتونی کاری بکنی حتی بخاطر اینکه اون ناراحت نشه بهشم نمیگی که اونو با قریبه دیدی میریزی تو خودت، هزار بار میشکنی ،ولی فایده ای نداره به خودت دلداری میدی که اون یه اشتباه بوده و فکر میکنی که اتفاق نیوفتاده ولی یه روز دیگه دوباره میبینیش بازم با همون قریبه، بازم میشکنی می خوای بری جلو ولی نمیتونی، آرزوی نبودن میکنی ولی فایده ای نداره، باید باور کنی که عشقت با یکی دیگه هست.

هنوزم تو عاشقشی ولی میترسی اون با قریبه بره، نمیتونی بهش چیزی بگی چون دوست نداری ناراحتش کنی دوست نداری ببینی داره گریه میکنه بازم میریزی تو خودت بازم عشقتو میبینی و باز هم خودتو گول میزنی که اتفاقی نیوفتاده ولی دلت شکسته و هیشکی خبر نداره جز خدا....

آروم و قرار نداری همش این تو فکرت که نکنه الان عشقت با اونه، اشک از چشمات جاری میشه، ولی فایده ای نداره کاری از دستت بر نمیاد بهش زنگ میزنی میبینی که پشت خطیش هستی و اون به شمارت جواب نمیده تو دلت میوفته داره با اون صحبت میکنه خودتو گول میزنی میگی نه حتما یه کار مهمی داره، داره انجامش میده

توی تمام این لحظه ها بخاطر عشقت از خودت میگذری و نمیبینی که چه به روز خودت آوردی ،میشی کسی که یه لحظه آروم و قرار نداره همش ذهنش مشغوله که الان داره چیکار میکنه ولی اون یادش از تو نمیاد

 یه روزی بر میگرده پیشت که اون دلشو شکسته، میادو همه چیو بهت میگه و تو اون لحظه اشک از چشمات جاری میشه دیگه نمیتونی صحبت کنی هیچ کاری ازت بر نمیادولی بخاطر عشقت دوباره اونو با تمامی وجود میپذیری ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  | 

به انتظار نشسته ام تا روزی دیگر از روزهای انتظار بسر رسد و دوباره شب را در آغوش بگیرم و با آن درد دل کنم

امشب با شب های دیگر بسیار فرق ها دارد، امشب انتظار مفهوم ها دارد امشب در درونم بلواییست. حتی نمی توانم تصور کنم؛

آه مگر می شود فردا خاکستری نباشد؟

نه. حتی در دورترین نقطه از خوشبینانه ترین قسمت فکرهایم نمی توانم به آن فردایی فکر کنم که پایانی جز آن داشته باشد.فردایی جز تنهایی ، غم ، فراق ، جدایی

فرداهایی در انتظار من نشسته اند که دیگر حتی در آغوش گرفتن شب هم نمی تواند مرحمی بر زخم های کهنه ام باشد. دلم به حال شب می سوزد و آن مونسان شبانه ام. مگر چه گناهی کرده اند که می بایست مونس و همدم شب های من باشند. بیچاره آن شمع که به پای غم های من می سوزد و آخ هم نمی گوید و با دیدن چهره ام اشک های کوچکش بر گونه های پر مهرش جاری می شود یا که آن برگ های گردو که ناله های شبانه ام نگذاشته که حتی در این زمستان سرد و بی روح نیز شیرینی لحظه ای خواب بدون شنیدن هق هق های مرا تجربه کنند

تا کی بالش بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود. و خم به ابروی نیاورد.

اینها را ملالی نیست ،از امشب دلم برای دلم می سوزد که باید روز به روز صبور تر شود زیرا روز به روز بر میزان درد فراق افسوده تر می شود و خاطرات کهنه تر. و من جایی مطمئن تر از آنجا برای تلمبار کردن غصه هایم ندارم. کی لبریز شود و طغیان کند آه خدای من

نمی دانم آرزو کنم امشب طولانی تر شود یا کوتاهتر.......

اگر از بعد انتظار بنگرم،امید دارم امشب با چشم بر هم زنی به پایان رسد

اما آن هنگام که فکر می کنم و می بینم امشب آخرین شبی است که می توانم به رویای محال خود فکر کنم و اشک بریزم و در حالی که دستم را بر روی سینه قرار داده ام، رو به سوی منزل دوست کنم و با خلوص نیت دورا دور ابراز عشق کنم و بوسه ای را به سوی پیشانی اش روانه کنم . از خدا می خواهم که یا امشب را پایانی قرار مدهد و یا عمر مرا کفافگوی دیدن خورشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل  |